واکسن زدن سامیار
سامیار عزیزم از روز قبل زدن واکسن همه اش دلهره داشتم و نگران بودم نکنه خیلی دردت بگیره .
صبح روز واکسن زدن من و تو و بابا با هم رفتیم درمانگاه و وقتی نوبت ما رسید من اشک تو چشمام جمع شده بودن خیلی نگران بودم .
بابا پاهات را گرفت و وقتی خاله واکسن را توی پاهای نازت زد مثل این بود که به قلب من زدن تو یه جیغ زدی ولی صبوری کردی و دیگه گریه نکردی و تا شب من برات کمپرس گذاشتم و تو اصلا تب نکردی و الهی شکر که تمام شد واز الان دوباره غصه واکسن زدن 4 ماهگی ات من را می سوزونه .

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


واکسن زدن سامیار
